سيد محمد باقر برقعى

3140

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چون روح بهار در دل اهل صفاست * گويند كه پاييز بهار عرفاست در ديده اهل دل كه صاحب نظرند * هر نقش زند دست طبيعت زيباست * * * از بادهء انسانى عرفان جامى * سركش كه از آن پخته شود هر خامى در محفل ما نيست اگر مى غم نيست * داريم به خانه حافظ و خيّامى * * * منزلگه مقصود نديديم و گذشت * آخر به نشانى نرسيديم و گذشت در اين برهوت ردّ پايى كه نبود * بانگ جرسى هم نشنيديم و گذشت * * * من سوخته‌ام آنچه ز من مىبينى * دودىست كه از مجمر تن مىبينى يا اينكه ميان آتش بىدودى * يك سايه به حال سوختن مىبينى * * * آتشكده‌ام موبد آتشبان كو ؟ * جان بر سر دل نهاده‌ام جانان كو ؟ صد مدّعى حقيقت و من حيران * تا بيش و كم اندازه شود ميزان كو ؟